تبليغاتX
ALADDIN
only GOD will JUDGE me

این چت چند لحظه پیش انجام گردیده و بصورت LIVE در اختار شما قرار داده میشود :  


   :ALADDIN
s kh: chete
ALADDIN: to chete
s kh: hichi
ALADDIN: ajab
s kh: mash rajab
ALADDIN: khodesh ya zanesh
s kh: khodesh
ALADDIN: eee , to ba khodesh chi kar dari , marteke na mahrame
s kh: man dos daram beram baghale mash rajab
ALADDIN: khob zanesh gheyrati mishe mohaato mikeshe
s kh: zan nadare
ALADDIN: na baba dishab khodam barash zan gereftam
s kh: dige dosesh nadaram
ALADDIN: etefaghan oonam migoft to ro doost nadare
s kh: maro gerefti
ALADDIN: naaaa to na mahrami , man nemigiramet
s kh: ajab
ALADDIN: mash rajab
s kh: khodesh ya zanesh
ALADDIN: zanesh
s kh: are mibini che ghad khobam che pako najib
ALADDIN: mage to zane mash rajabi
s kh: na
ALADDIN: pas to ra ba ma kari nist
s kh: kari hast
ALADDIN: ajab
s kh: mash rajab
ALADDIN: khodesh ya zanesh
...................


و این چت تا ساعت ها ادامه داشت . باشد که والدین ما توجه بیشتری نسبت به ساعت خوردن قرص
های ما نشان دهند تا کمتر شاهد این چت ها باشیم                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:34  توسط ALADDIN جون | 

نمیدونم چرا هر وقت درس دارم و وقت هم ندارم هوس میکنم وبلاگ آپ کنم 
شاید اینم خودش نوعی کرم قلمداد میشه
شایدم این آقا شیطونه که میگن آدمو انگول میزنه همینه ؟
ولی خودمونیم شیطونی هم خیلی حال میده حالا از هر نوعش که باشه
مثلآ استاد بخواد با یه چوب ۳ مترو ۲۰ سانتی من رو مورد عنایت قرار بده
اونوقت من بشینم اینجا در مورد حقوق بشر و از این شر ورا  وب آپ کنم ...

اصلآ بزار شوک بدن
اصلآ بزار حق مسلم ما رو ازمون بگیرن
اصلآ بزار دخترا رو تو هیچ قبرستونی راه ندن
به هم درک ... مهم اون چوب ۳ مترو ۲۰ سانتی متریه
که قراره من باهاش مورد عنایت قرار بگیرم
پس بهتره برم بشینم درسمو بخونم
چون ممکنه توانایی های من در حد آقای (ناصر راست ممد) نباشه  


 فعلآ  بدرود   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:39  توسط ALADDIN جون | 

 

موضوع انشاء : خانه ای که در آن زندگی میکنید را توصیف کنید ...

 

خونه اونجاست    خونه من                        اونجا که هستی تو با من !
خونه عشقه !  خونه عشقه !                      دیددیدیددیدیدیددیدیددی!        ((هلن))

خانه ما خیـــــلی تخمی میباشد . در حـــیاط خانه ما یک حوض داریم که یک فواره
در وسط آن میباشد . یک بار که یکی از دوستان مادرم خانه ما آمده بود پدرم خیلی
جو زده شد و در حـوض خانه شیرجه خمپاره ای زد و همه فواره تو اونجای پدرم میباشد ! 
ما یک توالت بزرگ داریم که خیلی همیشه میگیرد و خانه ما خیـــــــلی بو میدهد .
در خانه ما یک حمام میباشد و خیلی لیز است و پدرم همیشه لیز میخورد !
ولی من نمیدانم چرا هر دفعه که پدرم حمام میرود همه صابون ها غیب میشوند‌ !!!

سقف خانه ما همیشه در حـــــال ریزش میباشد . یکبـــــار یک تکه آجر بروی سر 
برادرم افتاد و قطع نخاع میباشد . ما یک اتاق خواب داریم که هــمه با هم میخوابیم 
البته بعضی شب ها که پدرم قاطی میباشد مرا در توالت می انـــــدازد و  در را هم
قلف میکند و من تا صبح همانجا میخوابم و خیلی حال میدهد.

ما یک کمد خیلی بزرگ داریم که هر وقت صاحب حانه می آید پــــــــدرم به صورت 
کاملا اتفاقی در داخل آن میباشد ! خانه ما اجاره ای میباشد و هر ماه کــــلی اجاره
میدهیم ولی صاحب خانه ما خیلی پفیوز میباشد و وسایل ما را تو جوب می اندازد ! 
خانه ما ضد زلزله میباشد و خیلی محکم است ولی هر سال در چهارشنبه سوری
خانه ما ریخته میباشد .
 
پدرم میگوید که یک خانه بزرگ تو ولنجک برای ما میخرد که از اجاره نشینی
راحت بشویم! مادرم از این حرف پدرم خیلی قرمز میباشد و من را خیلی کتک میزند .
خانه ما خیلی باحال میباشد و من خیلی آن را دوست میدارم و این بود انشاء من ...


( بر گرفته از وبلاگ زیر شلواری )
 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 0:18  توسط ALADDIN جون | 

خب البته طبیعی است که انسان تا وقتی سی ساله نشده، فکر می کند که عشق هرگز نمی میرد، اما بعد از اینکه یکی دوبار عشقش مرد، به این نتیجه می رسد که عشق اصلا به دنیا نمی آید. در همین راستا و با توجه به اینکه در هرجای دنیا عشق یک جوری اتفاق می افتد و در جای دیگر یک جور دیگری اتفاق می افتد و سر ما درد میکند واسه تعریف کردن این اتفاق ها می خواهیم ببینیم در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟


     


آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش بود عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.

 

 

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی

ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

 

 

انگلیس: استنلی و سوزان

استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند. بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 

 

جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور ، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم . در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

 

 

ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت. لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.

 

 

ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 

 

آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا پاپی سگ خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.

 

 

هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت. ( باران ، آواز ، دعوا ، عشق ... )

 

 

عربستان سعودی: عبدالله و یک زن 
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت ۲۸۰ کیلومتر با ماشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

 

 

ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.

 

 

نتیجه گیری اخلاقی: عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید.  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:52  توسط ALADDIN جون |