تبليغاتX
ALADDIN
only GOD will JUDGE me

با سلامی از روی مهر و افشاگری   

چون دوستان خیلی اصرار کردند من نیز نه از روی میل و رغبت بلکه از روی ناچاری مجبور به علنی کردن بعضی اسناد شدم ، باشد که درس عبرتی شود برای ( دوستان ، بچگان ، حاجیان ، شیخان ، و معافان پزشکی )

توجه کردین من و رئیس جمهور محبوب چقدر به هم شبیهیم  هر دوتامون فقط وقتی مصلحت ایجاب کنه مجبور به افشاگری میشیم ، حتی اگه برامون گرون تموم بشه ، چون ما بی نهایت از جان گذشته ایم  

..................................

خب    در این سکانس حاج مهدی رو می بینید که با نیش باز روی تخت بیمارستان خفتیده است :

 


و حالا حقایقی که بعد ها توسط عامل نفوذی ما یعنی حاج رضا و ابزار های استراق سمع فاش شد : 


و این عکس از یک پای الکی باند پیچی شده گرفته شده است ، چون بعدآ کاشف به عمل اومد که وقتی ایمان کوچولو به عملیات تجسس مشغول بوده اثری از جای عمل ندیده :  


و حالا پندهای اخلاقی امروز :

۱. درد بکش ولی تن به خفت و اطاق عمل و دکتر شیطون نده  

۲. سربازی برو ولی تن به معافیت پزشکی و کمیسیون پزشکی شیطون نده 

۳. اگه یه روزی تن به عمل و دکتر دادی ، تن به ملاقات با رفقای شیطون نده  

باتشکر ( ALADDIN کبیر )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 12:15  توسط ALADDIN جون | 
                       

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت.
وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه ای، يک شيشه بسيار بزرگ سس
مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

 

سپس پروفسور ظرفی از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت
و شيشه رو به آرامی تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهای گلف
قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟
و باز همگی موافقت کردند.

 

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت ،
و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او يکبار ديگر از پرسيد:
آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند:  "بله"

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روی همه محتويات داخل شيشه خالی کرد ؛
"در حقيقت دارم جاهای خالی بين ماسه ها رو پر می کنم!"   همه دانشجويان خنديدند.


در حالي که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:
حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترين چيزها در زندگی شما هستند.  خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان، چيزهايی که اگر همه چيزهای ديگر از بين بروند ولی اينها بمانند، باز زندگيتان پا برجا خواهد بود. سنگريزه ها ساير چيزهای قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند، مسايل خيلی ساده.

 

پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايی برای سنگريزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان را رو روی چيزهای ساده و پيش پا افتاده صرف کنين، ديگر جايی و زمانی برای مسايلی که برايتان اهميت داره باقی نمی مونه. به چيزهايی که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازی کنين، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين.

هميشه زمان برای تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين. اول مواظب توپهای گلف باشين، چيزهايی که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد دارای اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند.

يکی از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسيدی. اين فقط برای اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است،

هميشه در اون جايی برای دو فنجان قهوه برای صرف با يک دوست هست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:14  توسط ALADDIN جون | 

سلام ...

نمیدونم چی بگم ، هیچ وقت نتونستم بپذیرم که حرفای دلم رو واسه آدما بزنم ، امروز اصلآ تصمیم نداشتم آپ کنم ، داشتم عکس های PC  رو مرتب میکردم که برخوردم به یه سری از عکسای قدیم ، رفقایی که بعضیاشون برای همیشه رفتن و بعضیاشون موندن ...
بعضیا ازدواج کردن ، بعضیا اینقدر سرگرم کار شدن که دیگه خودشونو هم نمیشناسن ، بعضیا ...

 

        

 

    فکر میکنم ،
                     به دوستی ها ، رفاقت ها ، جدایی ها ، زندگی ها ، سرنوشت ها ...

 

   

 

 پ.ن:   و  فقط خاطره است ، که چه شیرین و چه تلخ ، دست ناخورده به جا می ماند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:57  توسط ALADDIN جون | 

       سامبلیک 

بعد از سالی هم که اومدیم مثل آدم بنویسیم  نمیشه ، باید زود برم چند تا مقاله بنوسم واسه یکی
از درس هام ، حسابی هم خسته ام ...
ای بگم خدا چیکار کنه اونی که چیزی به اسم سرور و شیفت و ساپورت رو آفرید ... 
رفتیم جزو برو بچ  راه آینده پـیـام ، اونم چه رفتنی وقتی که تقریبآ همه استادا کلید کردن ،
همه دانشجو های محترم و محترمه هم دارن تو سر و کله پایان نامه میزنن ، ما پا شدیم رفتیم
اینترنت ساپورت می کنیم ...

                             

به قول بضیا "این نیز بگذرد"  و صد البته که اینبار درس عبرتی خواهد شد برای شخص ALADDIN کبیر ،
خدا پدر بلوتوث رو بیامرزه که گاهی ما رو میخندونه   این فایل صوتی رو حتمآ گوش کنین که از خنده می ترکین ، من که حال کردم ،

دریافت فایل  ( open with real player )           

خوش باشین ... فعلآ  بای بای 
راستی نورا هم بالاخره فردا شب میخواد به ما شام بده    
در این مورد آپ ها بکنم 

                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 23:12  توسط ALADDIN جون | 

 

     

    لب های عروسک را نگاه کن

                 که همیشــــه می خندد

                              دل پارچـــــــــه ای اش

                                         پر از غم و اندوه است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:57  توسط ALADDIN جون |